بزن باران

:: بزن باران

میدون فاطمی پیاده می شم و با پرس و جو آزمایشگاه رو پیدا می کنم. آزمایشگاه خلوت بود و زود کارم انجام شد. مگه میشه تو این هوا، اونم دقیقا وقتی بارون بند اومده و شهر تمییزه آدم دلش پیاده روی نخواد؟ فلسطین رو مستقیم میام پایین. بین راه وی کافه رو میبنم.قرار بود هفته دیگه با بچه ها بریم اما خودم رفتم اینبار.دلم واقعا یه موکا میخواست اما موکا نداشت تو منوش! از اونجا که از صبح درگیر بودم و فرصت نداشتم چیزی بخورم، یه پاستا سفارش میدم که بااینکه ساعت پنج بعد از ظهر بود اما درواقع صبحانه و ناهار و شام اون روزم بود. حس خیلی بدیه آدم تنها بره کافه یا رستورانی واسه همین اغلب سعی میکنم وقتایی که تنهام یه نوشیدنی یا غذای بیرون بر بگیرم و برم.با همه ی گرسنگیم فقط تونستم نصف غذارو بخورم. از اونجا که وای فایشون آنتن نمیداد و منم چیزی نداشتم که خودمو باهاش سرگرم کنم میون اونهمه جفت،زود بلند شدم و ادامه پیاده رویمو انجام دادم.اومدم انقلاب و از اونجا رفتم چهار راه و بعدش میدون ولیعصر.
تو این هوا نمیشه آدم عاشق تهران نباشه.باید نهایت استفاده رو از این روزا بکنم...
+
پ.ن : فیزیولوژی مرا میخواند. پاشیم بریم یه سلامی عرض کنیم خدمت عمه ی جناب گایتون هال

منبع : خط سومبزن باران
برچسب ها : اونجا ,پیاده

از هر دری سخنی

:: از هر دری سخنی

برای اولین بار تو زندگیم امروز بن کتاب گرفتم.درسته که شصت درصدش رو خودمون میپردازیم اما همین چهل درصد باقی مونده رو هم باید شاکر بود چون یه مو از خرس جمهوری اسلامی کندن غنیمته.پارسال که رفتم نمایشگاه دیگه مطمئن بودم که سال بعد نخواهم رفت، خصوصا که امسال مکانش هم دورتر شده. اما بخاطر خرج کردن همین دو تا بن هم که شده میرم حتما( ناگفته نماند که چندتا کتاب رفرنس هم لازم دارم)
.
سم کافه ونک رو تازه زدن. امروز رفتم.فضاش تا حد زیادی همون سبک سام سنتره. قیمت های منو رو هم کمی افزایش دادن. حوصله ی آپلود کردن عکس رو هیچوقت نداشتم واقعا :)
.
آهنگای متال اون گوشیمو بعد یک قرن فرستادم این یکی.دیگه طیف متنوعتری رو میتونم روزانه پلی کنم. دیروز خوندم افرادی که موزیک رو با صدای بلند گوش میدند (مثل خودم) تمایل بیشتری به داشتن س ک س دارن!! با این تحقیقاشون! 
.
خوشحالم که بعضی رفتارا و حرفای دیگران که قبلا جزو دغدغه هام بود، الان به یه طرفمه. دیگه به این نتیجه رسیدم که لزومی نداره واسه هر ننه من غریبی سطح کورتیزول و آدرنالین خونم رو بالا ببرم و با سرکوب سیستم ایمنیم خودمو در معرض انواع و اقسام بیماری ها قرار بدم!

منبع : خط سوماز هر دری سخنی
برچسب ها :

هنوز بارونو دوست داری

:: هنوز بارونو دوست داری

مثل باران بهاری که نمی گوید کی

بی خبر در بزن و سرزده از راه برس

.

دیروز که با یه مانتوی بهااری رفته بودم بیرون از گرما در حال پختن بودم اما امروز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه باهمون مانتو، رسما داشتم میلرزدیم. هوا بهاریه و مثل حس و حال این روزای خودم غیرقابل پیش بینیه.یه روز آفتابی و پر از حرارت و یه روزم بارش شدید و بی وقفه. اما بهرحال نباید فراموش کرد که زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.

امروز سر کلاس زبان کلاسمون تو حیاط بود و واحد قلهک خیلی سرسبزو بزرگه. بادیدن و حس کردن باروون با تک تک سلولام و نفس کشیدن تو  این هوا حسابی کیفور شدم و بعد کلاس یه ساعت و نیم تو این هوای عالی پیاده روی کردم. چی میشد تهران همیشه اینجوری می بود.

ساعت بیست دقیقه به دو نیمه شب هست و تازه میخوام درسمو شروع کنم و یه مشت خاک رو سر بیوشیمی و یه مشت هم سر خودم بریزم :) فردا صبح تا ظهرم کلاس دارمو باید زود پاشم.خدایا شکرت که با همه ی سختیا و خسته شدنا و غرغر کردنام از زمین و زمان، بازم صبحا میرم همون دانشگاه و همون رشته و سر همون کلاسایی میشینم که قدیما آرزوم بود، قبل تر دوسش داشتم و الان عاشقش شدم.شکرت که تو قلبم پر از امید و تو ذهنم پر از هدف و برنامست.

پ.ن : عنوان شعری از یغما گلرویی هست :

می‌دونم وقتی که بارون 

تو شب می‌باره بیداری! 

بازم قمیشی گوش می‌دی، 

هنوز بارونو دوست داری


منبع : خط سومهنوز بارونو دوست داری
برچسب ها : کلاس ,داشتم ,دوست داری ,بارونو دوست ,هنوز بارونو

قلم بافی

:: قلم بافی

دلم می خواد 95 یه سال متفاوت واسم باشه. بهتره بگم که خودم باید یه سال متفاوت خلق کنم. نمیدونم چرا مدت تقریبا طولانی هست که دچار روزمرگی و بی حوصلگی شدم و به برنامه هایی که واسه خودم میچینم نمیرسم که انجام بدم. اونایی رو هم که ددلاین دارند و به نوعی مجبورم ؛ واسه دقیقه نود و باتاخییر میوفته.... البته فکر کنم بدونم چرا... این یه مدت که حال رخوت داشتم به نظرم دلیلش کمرنگ شدن یا به نوعی دور شدن از معنویاته و اون حس ها و کارها و بعضا واجباتیه که تو انجامش تنبلی کردم یا این پا و اون پا کردم.... برای بار چندم بهم ثابت شد که هروقت لحظه ای از یاد خدا غافل شدم، کارام یا پیش نرفته یا کند و غیررضایت بخش برام پیش رفته.... حس خوبی نسبت به خودم ندارم و حتی روم نمیشه از خدا چیزیو بخوام... حس می کنم پررویه طلب خیلی چیزا رو ازش کردن درحالی که از خودش غافلم....هیچی نمیشه یه طرفه باشه... یاد شعرمولانا افتادم : آینه ات دانی چرا غماز نیست ؟ زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست...واقعا وصف حال الانمه. با شل کن و سفت کن و هروقت خواستم خرم از پل رد شه دست به دامن خدا و هرچی امام و پیغمبره شدن، کاری از پیش نمیره. بره هم موقت پیش میره....باید سعی کنم عزممو جزم کنم و یکم سختی بدم به خودم تا با نماز و دعا دوباره به حالت استیبل قبلیم برگردم؛ وگرنه هرچی بیشتر لفت بدم، بیشتر تو مرداب سیاهی و خمودی و سستی فرو می رم.

امسال سال بیست سالگیمه و باید توش اتفاقای بزرگ و متفاوت بیوفته... باید با لطف حق به برنامه ها و اهدافم در امسال برسم و آخر 95 که رسید، قلبم سرشار از رضایت باشه (برخلاف آخر 94)

یاعلی مدد است.

پ.ن : حرفای این پستم زیادی خودمونی شد! عادت ندارم از شخصی ترین احساساتم جایی بگم.

پ.پ.ن : خوبه که آشنایی اینجا رو نمیخونه. چون این حرفا بهم نمیاد! اما بالاخره هر آدمی تو خفایای قلبش حس پرستیدن و مدد خواستن از یه نیروی لایزال رو حس می کنه و این وجود نور حقه که سرشار از انرژی مثبته و انرژی های منفی ما رو میگیره و قلب و روحمونو لبریز می کنه. ( ملت عشق از همه دین ها جداست / عاشقان را ملت و مذهب خداست)

پ.پ.پ.ن : من به آینده های روشنم اعتماد دارم

منبع : خط سومقلم بافی
برچسب ها : باشه ,متفاوت

آمد بهار جان ها

:: آمد بهار جان ها
که قول داده ای و داده ام به ماهی ها
بهار را از خاطر نمی برم هرگز 
#سید_مهدی-موسوی

.
نامه ی سرگشاده: امسال خیلی زود گذشت واسم.اتفاقای بدش بیشتر از خوبش بود اما متاسفانه یا خوشبختانه از بارز ترین ویژگی های آدمی؛ قصه ی "عادته".بهرحال ٩٤ با همه ی پستی و بلندیاش چیزایی رو بهم یاد داد، کسایی رو بهم ثابت کرد و رفتارایی رو در من تغییر داد که فقط باید "تجربه" شن تا به مرز تغییر برسن.
اما از اونجا که عادت ندارم زخمای قدیمی رو بکَنم و گذشته رو زود فراموش میکنم، منتظر یه آینده ی به مراتب روشنتر و بهترم 
مهم ترین آرزم تو سال جدید ؛ یه دل آروم و حال خوب واسه خودم و عزیزانم و اطرافیانمه.واسه ٩٥ کلی برنامه دارم ؛ ایشالا سال جدید، سال اتفاقای جدید و تجربه های خیلی خوب باشه  

حول حالنا الی احسن الحال
منبع : خط سومآمد بهار جان ها
برچسب ها :

با صدای بی صدا

:: با صدای بی صدا

من ٢٩ روز از ماه رو ککم نمیگزه که چرا همیشه سینگل بودم و ریلیشن شیپی نداشتم و عاشق کسی هم نشدم؛ ولی فقط در ماه یروز هس که بدلیل نوسانات هورمونی یا هرچی؛ دلم میخواد یه "یاور همیشه مومن" ی تو زندگیم باشه! و امروزم دقیقا همون یک روز بود...

منبع : خط سومبا صدای بی صدا
برچسب ها :

از این قبیل روزمرگی ها

:: از این قبیل روزمرگی ها

اسفند از اون ماه هایی هست که هروقت شبش می رسم خونه حسابی خسته و عصبیم بس که تو ترافیک موندم یا تو ازدحام مترو و تاکسی له شدم. اسفند واسه من همیشه حس شتاب و عجله رو تداعی می کنه. و نمیدونم چرا از اواسط اسفند هوا کلا برمیگرده و بوی بهار میاد. هرچند که امسال از اول اسفند این اتفاق افتاده. به هرحال شروع سال جدید رو دوست دارم و احساس تازگی بهم میده. از طرفی هم دوست ندارم زود بزرگ شم و دلم نمیخواد روزای خوشم زود تموم شه و غرق دنیای بزرگی بشم.

این روزا هم خیلی معمولی می گذرند. حس می کنم بعضی از اخلاقام داره عوض میشه. دارم آدم آروم تری میشم. قبلا خیلی رو همه چیز و همه کس حساسیت داشتم اما کم کم دارم بیخیال تر میشم. دیگه نظرات و اخلاقا و رفتارای مخالف دیگرانو راحتتر می پذیرم و سعی می کنم با خیلی از مسائلم کنار بیام و کمتر واکنش های هیجانی نشون بدم...

منبع : خط سوماز این قبیل روزمرگی ها
برچسب ها : اسفند ,خیلی

معرفی نامه

:: معرفی نامه

تصمیم دارم از این بعد تو وبلاگ از کتاب هایی که خوندم، فیلم هایی که دیدم و رستوران ها و کافه هایی که رفتم مطلب بنویسم تحت عنوان "معرفی نامه". اینجوری یه جنبه ی مفید بودن هم میگیره وبلاگم.

هرچند که تووبلاگ سابق از کتاب هایی که می خوندم گاها یه نقد می نوشتم. اما مجددا همینجا اینکارو انجام می دم.

و صد البته که نه تخصص من و نه دانش من در حد نقد کردنه. صرفا جنبه ی معرفی خواهد داشت.

 

منبع : خط سوممعرفی نامه
برچسب ها : هایی ,معرفی ,معرفی نامه ,کتاب هایی

خانه ی دوست کجاست

:: خانه ی دوست کجاست

حالم بهم میخوره از دوستیایه خاله خرسه

از اینکه ادما واسه منافع یا پز یا رو کم کردن یا هرچیز دیگه باهم باشن. از اینکه بعضی دوستی ها یه توفیقه اجباریه که هم خودت هم طرف مقابل چشم دیدن همو ندارید، اما بهم میخندید و با هم بیرون میرید و عکسشم اینستا میزارید.
حس تنهایی می کنم. دور و برم دوست زیاده اما هیچکدوم واقعی نیستن به نظرم.اون معدود یکی دو نفری هم که عمر دوستیم باهاشون چندین و چند ساله است، بی نهایت حسادت میکنند بهم اما تو روم میخندن.
نمیدونم چرا آدما با خودشون رو راست نیستند..... نمیدونم چرا همیشه تو دلم همه رو دوست داشتم و بی هیچ نیت و منتی مهربونی می کنم اما سو برداشت میشه.سادگیه شخصیت ، "انتخاب" من بوده که بعدا تبدیل به "خصلتم" شده.منم میتونم کینه و حسد و غرور رو بزارم جاش و هر روز یه ماسک رنگارنگ بزنم به چهره ام در تقابل با دیگران؛ اما نه، نمی تونم....
یاد اون دیالوگ taxi driver میوفتم که دنیرو تنها تو سینما نشسته و می گه : من مرد تنهای خدا هستم.....

منبع : خط سومخانه ی دوست کجاست
برچسب ها : دوست

وطنم پاره تنم

:: وطنم پاره تنم

قسمت های اوایل سریال کیمیا رو گاهی میدیدم. از بس فیلنامه ی جذابی داشت که ترجیح دادم وقتمو نذارم دیگه پای این جفنگیاتی که رسانه ی ملی تحویل ملت میده تا ذهن عوامو پرکنه. ترجیح میدم همون هفته ای یه بار از هارد یه فیلم درست و حسابی هالیوودی بشینم ببینم تا اینکه وقتم به دیدن خزعبلاتی که حرص آدمو درمیاره بگذره. مسخره ترین نکاتی که عادی ترین فردی که هیچ تخصصی تو نقد فیلم نداره، میتونه از این سریال ببینه اینه که این سریال پر از هنجار شکنی و پر از ترویج های غلطه. خیلی سعی کردن کیمیا رو بت کنن و قهرمان ملی کنن اما در واقع کیمیا شخصیت خود سر و گستاخ و فضولی داره چه در دوران مجردیش چه ازدواجش. فیلم اصلا با هنجارهای دهه شصت تطبیق نداره و خیلی راحت ترویج طلاق میکنه. کیمیا خیلی راحت می خواد از همسر اولش جدا شه و مادرش در کل فیلم حتی یه بار به دخترش نمی گه که برگرده سرخونه زندگیش. تو یه سکانسی به دخترش میگه که باید قلق شوهرشو پیدا کنه اما کیمیا تو زندگیش با آرش حتی یبار به آرشی که درسته بخشی از کارهایی که میکرده درراستای اهداف پدرش بوده، اما بهرحال زندگیشو دوست داشته، حتی یبار هم محبت نمی کنه یا روی خوش نشون نمیده.درحالیکه آرش شخصیتی بوده که بی مادر و بدون محبت بزرگ شده و تابع خواسته های پدرش بوده و با محبت کیمیا به راحتی رام می شد. تو یه سکانس دیگه چنان نگاهی به جهان آرا می کنه که تن شهید بیچاره تو گور میلرزه یا پیمان رو نگه میداره تو آب نمک که بلافاصله با اون ازدواج کنه. و جالبه چقدرم بعد طلاق کیمیا،  خانواده ی پیمان مشتاق به ازدواج پسرشون با کیمیایی که هم مطلقه است هم بچه داره بودند؛ اونم تو دهه شصت. یا اون وکیلی که وکالت محبوبه رو قبول می کنه صرفا برای سو استفاده از اطلاعاتش؛ انگار نه انگار که وکیلان قسم خورده اند مثلا. یا اینکه قسمتی که پیمان به آرش میگه که آزاده اسمش تو شناسنامه تو نیست؛ چقدر راحت اسم فرزند رو از از شناسنامه پدرخونده اش برمیدارند و به شناسنامه شوهر دوم دایورت می کنن.

فیلم نهایت تلاششو کرده که کیمیا و خانواده اش رو قهرمان و آرش رو فردی خائن و سودجو نشون بده درحالیکه بااین فیلنمامه ضعیف کاملا نتیجه برعکس داده. بماند بازیه ضعیفه خود کیمیا که از صدقه سریه پدرش نقش اوله و حتی تو فیلم معمای شاه هم نقش ثریا رو بهش دادن و حالا قیافه ثریا کجا و اون کجا!!و بماند گریم و طراحی لباس و صحنه شون چقدر پر از اشکال و سوتی نسبت به دهه ای که توش  دارن نقش بازی میکنند هست.

کاش آقایون پول های میلیونی که از بیت المال صرف ساختن یه مشت مزخرفات صرفا تحت عنوان دفاع مقدس میکنن و درنهایت چنان بتی میسازن با نظرسنجیه کذایی مردم از فیلمشون که بی شک فیلم لایقه ده تا اسکاره، اون هزینه رو میزاشتن همون خرمشهر و ابادان رو که هنوز آثار جنگ و خرابی گوشه گوشه اش هست آباد می کردند، الان وضعمون این نبود!

منبع : خط سوموطنم پاره تنم
برچسب ها : کیمیا ,فیلم ,پیمان ,شناسنامه ,محبت ,خیلی ,خیلی راحت